200 روزگی
دلبند عزیز ما مهرسام جان!
امروز تو دویست روزه شدی و این روزهای زیبای با تو بودن خیلی خیلی زود داره میگذره؛ به قول یه دوست نمیدونم هر روز که سپری میشه یک روز از با تو بودنم کم میشه یا یک روز بهش اضافه میشه! اما وقتی که با تو هستم به تنها چیزی که فکر نمیکنم زمان و وقته و درست وقتی که برای چند دقیقه ازم دور می شی و تو رو نمیبینم دقایق و ساعات طولانی میشن و سخت و کند میگذرن ، فکر کنم چشم به هم بذارم یکساله شده باشی . پارسال این موقعها هفتهی شانزدهم حاملگی رو میگذروندم و کنجکاو بودم برای دونستن جنسیت و امسال....
پسرم این روزها خیلی بامزه شدی و من تا جایی که بتونم باهات بازی میکنم و با بازی و خنده بهت غذا میدم و حمومت میکنم و آب بازی میکنیم. کلاً دارم یهجورایی سعی میکنم نهایت لذت رو از این روزها ببرم با وجود خستگیهایی که دارم. خدا رو شکر خوب غذات رو میخوری.اهفته پیش سوپ و این هفته هم پوره به غذات اضافه شده که بعدازظهرها میخوری. حسابی شیطون شدی و میخوای تا آخرین لحظه قبل از خواب بازی کنی و وقتی کاملاً انرژیت تخلیه شد میخوابی.وقتی هم بابای بیهمتا و عزیزت میاد خونه و میبینیش حسابی شارژِ میشی و ذوق میکنی
کار جدیدی که این روزها خیلی انجام میدی اینکه خیلی بامزه همش زبونت و در میاری و شروع میکنی به مکیدن لب بالات که خوردنی میشه چهرت اینجور وقتها .

دیگه اینکه هفتهی گذشته هم به خوبی سپری شد .به مناسبت سال نو میلادی برات یه کلاه بابانوئل و یه کاور دایپر بافته بودم که وقتی سرت میزارم کلی جیگر میشی واسه همین بردیمت آتلیه و باهاش عکس گرفتیم ازت خانم عکاس هم کلی خوشش اومده بود
هوا هم خیلی سرد شده و مجبوریم بیرون که میریم حسابی لباس گرم تنت کنیم؛ از این بابت خیلی عصبانی میشی و دوست نداری زیاد لباس بپوشی اما بیرن که میریم آزوم میشی ،جمعه شب هم سه تایی رفتیم I.TaK و یه لباس خوشگل برات خریدیم و بعد شام رفتیم پرپروک و کلی خوش گذرندیم .....
راستی مامان و باباهم حسابی دلشون برای شما تنگ شده و به همین خاطر احتمالآ هفته آینده میریم پیششون و تا آخر هفته میمونیم
پس تا گزارش سفرنامه 


200 روزگی
